گزیدهای از سخنان مجاهد خلق محمد زند از شاکیان پرونده و از شاهدان قتلعام در زندان گوهردشت و سخنان دادستان و وکلا و مکالمات قاضی در دادگاه دورس در آلبانی جلسه چهارشنبه ۱۹آبان ۱۴۰۰ قسمت دوم
محمد زند در قسمتی از شهادت دادن خود در پاسخ به دادستان گفت: آنها که اعدام شدند همه سر موضعشان ایستادند و گفتند مجاهد خلق من نگفتم و ناراحت بودم از برادرم و از همه آنهایی که در آن موقعیت رفتند احساس شرم میکنم. من تا زمانی که به مجاهدین پیوستم هرگز نمیتوانستم از برادرم دفاع کنم و بگویم دادخواه او هستم. برای همین همیشه یک حالتی داشتم که سعی میکردم تنها باشم و فشارها را روی خانواده خود و روی خانوادههای اعدام شدگان میدیدم. خانه بهزاد رمزی اسماعیلی رفتم که داور بینالمللی بدمینتون بود او یک خواهر دوقلو داشت سرش را روی دوش من گذاشت و گریه میکرد. عکس او را روی دیوار خانهشان گذاشته بودند و نوار سیاهی دور آن گذاشته بودند و روی او نوشته بودند مجاهد خلق بهزاد رمزی، پدرش بعد از مدتی درگذشت. پرویز شریفی مانند برادرم بود که بعد از اعدام او مادر و پدرش هرگز لباس سیاه از بدن در نیاوردند. هر بار که من اینها را میدیدم و عکس برادرم را میدیدم میگفتم باید دادخواه آنها باشم. اما فقط یک جا را برای انتقام آنها شایسته میدانستم و آن هم سازمان مجاهدین خلق بود.
دادگاه دورس در آلبانی ـ گزیده ای از سخنان مجاهد خلق مجید صاحب جمع از شاکیان پرونده دژخیم حمید نوری – قسمت اول
گزیده ای از سخنان مجاهد خلق مجید صاحب جمع از شاکیان پرونده و از شاهدان قتل عام در زندان گوهردشت و سخنان دادستان و وکلا و مکالمات قاضی در جلسه پنجشنبه ۲۰ آبان ۱۴۰۰ در دادگاه دورس در آلبانی
دادگاه حمید نوری روز پنجشنبه ۲۰آبان دومین روز خود را در آلبانی پشت سر گذاشت و در جریان آن، مجید صاحب جمع ، عضو سازمان مجاهدین خلق، بهعنوان شاکی و شاهد گفت که در نماز جمعه هفتم مرداد ۱۳۶۷ گفتند که «وجود زندانی سیاسی قابلتحمل نیست و زندانیان را تعیینتکلیف کردند».
او گفت که حمید نوری در راهروی مرگ زندانیان را به صف کرده و با آنها «بازی مرگ» میکرد.
هیئت رئیسه دادگاه محاکمه حمید نوری به شهر دورس در کشور آلبانی سفر کردهاند و دادگاه روز پنجشنبه، دومین جلسه از هفت جلسهیی است که در این کشور برگزار میشود.
حمید نوری در جلسات دادگاه آلبانی حضور ندارد و وکیل او در این جلسات حاضر است. او متهم است که در مقام دادیار پیشین زندان گوهردشت کرج در اعدامهای دستهجمعی زندانیان سیاسی مشارکت داشته است؛ اتهامی که خود آن را رد میکند.
حمید نوری روز ۱۸آبان ۹۸ با یک پرواز مستقیم از ایران وارد فرودگاه استکهلم شد و بلافاصله دستگیر شد.
مجید صاحب جمع که بهعنوان شاهد و شاکی در این جلسه از دادگاه حضور داشت بهگفته خود، شهریور ۱۳۶۱ به اتهام هواداری از سازمان مجاهدین خلق دستگیر و در سال۱۳۶۲ با حکم حسینعلی نیری به ۱۲سال زندان محکوم شد: «دو سال بعد بخشی از مسائلی که نگفته بودم لو رفت و دوباره به دادگاه رفتم. باز (حسینعلی) نیری ۱۲سال دیگر به من حکم داد. یعنی سال۶۵ دوباره به ۱۲سال زندان محکوم شدم».
او پیش از انتقال به زندان گوهردشت در بهمن سال۱۳۶۶، بهگفته خود، حمید نوری را بیش از ده بار در زندان اوین دیده بود: در سالهای ۶۱ و ۶۲ حمید عباسی (نوری) یک پاسدار معمولی زندان بود. موظف بود زندانیان را از اتاقهای بسته به سرویس بهداشتی یا به هواخوری ببرد یا شکنجهشدگان را به امداد ببرد.
او با درخواست دادستان به زندان گوهردشت میپردازد و از نماز جمعه هفتم مرداد ۶۷ بهعنوان نماز جمعهای که در آن برای زندانیها «تعیین تکلیف» شد یاد میکند: «در این نماز جمعه گفته شد که دیگر وجود زندانی سیاسی در زندانها قابلتحمل نیست. ما هیچ تصویری از آینده نداشتیم و هر کس بر اساس مصلحت خود جواب میداد و میگفت هوادار، هوادار سازمان یا هوادار سازمان مجاهدین خلق. شب تلویزیونها را جمع کردند. روزنامهها قطع شده، ملاقات نداریم، جنگ ایران و عراق تمام شده اما شعار مرگ بر منافق میدهند. در وضعیت تهدیدآمیزی قرار گرفته بودیم و نمیدانستیم چه خواهد شد».
مجید صاحب جمع گفت که در نماز جمعه ۱۴مرداد که بهگفته خود از رادیوی پاسدارهای زندان شنید، «رئیس شورای عالی قضایی گفت که برای اعدام منافقین تحت فشار است. این نماز جمعه دیگر کار را تمام کرد».
او گفت که ۱۵مرداد به هیأت مرگ برده شد: «ناصریان (محمد مقیسه) آمد، دستش را روی شانه من گذاشت و آرام گفت بلند شو. وارد اتاق هیأت مرگ شدیم. چشمبند را که برداشتم مواجه شدم با یک میز درازی که کسانی که پشت آن نشسته بودند. من بلافاصله آنها را جز یک نفر شناختم (حسینعلی). نیری، (ابراهیم) رئیسی، (مرتضی) اشراقی و (مصطفی) پورمحمدی که من او را بعداً شناختم آنجا بودند (حسینعلی). نیری گفت میخواهیم به زندانیها عفو بدهیم. یاد نماز جمعه روز قبل افتادم. عفوی در کار نبود، مخصوصاً با حضور نیری».
مجید صاحب جمع گفت، در اتاق هیأت مرگ، حسنعلی نیری اتهام او را میپرسد و پس از آنکه او میگوید هوادار، از ناصریان (محمد مقیسه) میخواهد که یک برگه به او بدهد تا «انزجار» بنویسد.
مجید مجدداً توسط ناصریان (محمد مقیسه) به راهرو بازگردانده میشود: «اینجا زندانیان زیادی بودند که دو طرف پشت به دیوار نشسته بودند. تعدادی از زندانیها از این محل دور میشدند و به طرف انتهای راهرو میرفتند و مجدداً زندانیان جدیدی همین راهی را که من رفته بودم میرفتند و برمیگشتند. این ماجرا تا شب ادامه داشت و اولین برخورد من با حمید عباسی (نوری) اینجا اتفاق افتاد. او از ساختمان دادیاری آمد، وسط راهرو ایستاد. یک لیست ۱۰ تا ۱۲ نفری را خواند و زندانیها صف بستند. بعد گفت حرکت کنید بروید به طرف بندتان».
Saturday, 6 November 2021
فرخ حیدری:آموزگاری که سلاح بدست گرفت!
در سال شصت یعنی همان سالی که بیرحمانه به خون نشست، درون زندان و بازداشتگاههای امنیتی اصفهان، روند باصطلاح «قضایی» برای یک زندانی «گروهکی» معمولآ به این شکل بود که پس از پشت سرگذاشتن دوران سخت و خشن و خونین بازجویی و شکنجه های طاقت فرسا و انواع تعزیرات شرعی که عمدتآ با کابل برق و مشت و لگد و چشم بند دائمی و خفقان سلول انفرادی و بقیه مخلّفات اتاق تعزیر اِعمال میشد، اگر متهم نامبرده شانس میاورد و حین بازجویی حکم «ضرب حتی الموت» و یا در دادگاه اتهام «باغی و یاغی و طاغی» نصیب اش نمیشد و خلاصه افقی نمی رفت... سرانجام با بدنی رنجور و فرسوده و البته با یک فقره حکم محکومیت سنگین به زندان، که یک رقمی یا دو رقمی بودن اش در آن ایام چندان اهمیتی هم نداشت، وارد بند عمومی زندان دستگرد اصفهان میشد.... البته این ریل عمومی بود ولی لزومآ همه افراد تازه دستگیر شده این پروسه را با همین ترتیب طی نمیکردند.
بهرحال در ازدحام و تراکم بندهای زندان در آن دوران سیاه، ورود از سلول دربسته به بند عمومی همانند آمدن از مکان تنگ و تاریک به محیط باز و روشنی بود که طبعآ برای هر کس، مدت زمانی طول میکشید تا چشمانش به نور عادت کند و بتدریج محیط جدید را ببیند و بشناسد. من هم وقتی بعد از ماهها شرایط زیر بازجویی و دادگاه، به بند عمومی زندان دستگرد منتقل شدم همین ضرورت زمانی را برای شناخت بهتر محیط و افراد بند تجربه کردم... غیر از بچه هایی که خیلی زود در جمع دیدم و شناختم، یکی از زندانیانی که در همین دوره بتدریج چشمم به او عادت کرد و نگاهم بسویش جلب شد، منوچهر براتی بود.
منوچهر برخلاف بیشتر بچه های بند که نوجوان و شلوغ و پر جنب و جوش بودند، آرام و متین و کم حرف بود... البته با او هم اتاق نبودم ولی معمولآ او را در هواخوری بند میدیدم که در کنار دیوار قدم میزد و گاهآ سیگار میکشید. بیست و چند سال بیشتر نداشت ولی پختگی و جاافتادگی خاصی در رفتارش دیده میشد. بعدها فهمیدم که او قبل از دستگیری در نجف آباد اصفهان آموزگار بوده و چه بسا متانت رفتاریش چنین زمینه های قبلی در زندگی اجتماعیش داشت.
او فرزند مردم سلحشور و دلیر لرستان بود و چند سال بعنوان کارمند آموزش و پرورش در استان اصفهان مشغول خدمت بود و البته جرمش چیزی نبود جز برافروختن مشعل دانش و آگاهی و توزیع برگه هایی با پیامآزادی و منادی نام مسعود در محیط مدرسه و اداره و محله.
او مدتها در ارتباط با بخش اجتماعی تشکیلات مجاهدین در اصفهان و نجف آباد قرار داشت و البته در آن دوران، مجاهدین خلق نیروی محوری و پرچمدار مبارزه مسالمت آمیز سیاسی با ارتجاع مذهبی حاکم بود. بهرحال در موج دستگیریهای پس از سی خرداد شصت، منوچهر به همین جرم بازداشت میشود ولی با برخورد هوشیارانه از زیر تیغ احکام مرگبار حاکم شرع شرور اصفهان جان بدر میبرد، هرچند که نهایتآ بقول خودش یک حکم ۱۰ سال زندان توی قابلمه اش میگذارند!
طی دوران حبس، در زمره بچه های مطمئن و مقاوم زندان بود و از افراد کیفی جمع مجاهدین دربند محسوب میشد. تلفیق تجربیات اجتماعی قبل از دستگیری و آموزه های سیاسی و تشکیلاتی او، چهره خاص تری به این آموزگار مبارز در زندان داده بود. ضمن اینکه در همان جمع بچه های زندان نیز، بازهم میاموخت و تجارب ارزنده ایی می اندوخت... در عین حال مثل هر زندانی دیگر، شاهد ظلم و ستم مستمر و جنایات بی حدی بود که توسط کارگزاران نابکار و مقامات قسی القلب رژیم در پس پرده تزویر و در پشت دیوار زندانها، انجام میگرفت.
البته بسیاری از احکام سنگین زندان که سال شصت توسط توله طلبه ها بعنوان «حاکم شرع» برای زندانیان سیاسی اصفهان صادر شده بود، طی سالهای بعد با وساطت و توصیه دفتر آقای منتظری، در چند نوبت در تجدید نظرهای کلی شکسته شد. در این بین منوچهر عزیز نیز بعد از تحمل پنج سال زندان، سرانجام اواسط سال ۶۵ از بند و زندان خلاص شد... تا اینکه اوایل سال ۶۷ توانست از جهنم خمینی خارج شود و برای دریدن تور اختناق و گشودن راه آزادی، به یارانش در اشرف به پیوندد و سلاح بدست بگیرد.
او در میدان رزم و نبرد آزادیبخش و در عرصه انقلاب درونی و مناسبات تشکیلاتی و شرایط سخت زندگی سنگری، در حالیکه همراه با یارانش در خطرناکترین منطقه ژئوپلیتیکی و ناهنجارترین شرایط زیست محیطی یعنی خاک عراق محاصره شده و در میانه آتش ناخواسته سه جنگ بزرگ منطقه ایی و بین المللی قرار گرفته بود، طی حدود سه دهه با آرمان آزادی و آرزوی بهروزی مردم محبوب میهنش ایران، همگام با دیگر همرزمان و همبندان دوران زندان، در ستیز با پدیده پلید فاشیسم مذهبی و داعش شیعی در صحنه های گوناگون جنگید و جنگید و پایداری کرد ولی در کمرکش مبارزه و مجاهدت بی پایان، رفیق نیمه راه نشد و پا پس ننهاد و با شجاعت و فداکاری بسیار به شایستگی در موضع یک فرمانده ارشد ارتش آزادی قرار گرفت...
اتفاقآ سال ۱۳۷۲ در تظاهرات بزرگ سالگرد سی خرداد شصت، بطور غیرمنتظره ایی او را در لس آنجلس امریکا دیدم. ظاهرآ او و دهها کادر ارزنده دیگر مقاومت برای انجام ماموریت سیاسی و سازمان دهی اعتراضات ایرانیان تبعیدی علیه حکومت آخوندی، از اشرف به اروپا و امریکا اعزام شده بودند... بهرحال بعد از حدود هفت سال دوباره با خوشحالی و اشتیاق همدیگر را میدیدیم. مثل سابق ساده و صمیمی بود و به سوالات متعدد من و یکی دیگر از همبندان سابق زندان اصفهان از شرایط منطقه و اوضاع بقیه بچه ها و بیم ها و امیدها در آن دوران، مختصر و مفید و مهربانانه پاسخ میداد.
متقابلآ ما هم از وضعیت اقامتی و شرایط زندگی خودمان برایش میگفتیم... یادم میاید در بین صحبتها یکبار با کنجکاوی از او پرسیدم راستی منوچهر جان ازدواج کرده ای؟ او صریح و بدون هیچ دست اندازی با اعتماد به نفس خاصی گفت: ازدواج و تشکیل خانواده برای ما میماند برای بعد از سرنگون کردن آخوندها... ما همه علایق و عواطف فردی خودمون را گذاشتیم فدیه آزادی مردم کشورمون ایران!
راستش از صداقت و ازخودگذشتگی که در پاسخ کوتاه او گرفتم متوجه فاصله کیفی میان بچه هایی مثل منوچهر در خط مقدم مقاومت و بچه های پشتیبان مثل خودمان در پشت جبهه شدم... بهرحال بعد از تظاهرات بزرگ لس آنجلس، او در پی انجام وظایف سیاسی- تشکیلاتی خود به ایالت دیگری در امریکا اعزام شد و من هم به شهر محل اقامت خودم بازگشتم.
تا اینکه چند ماه بعد بخاطر بروز یک ضایعه غیرمنتظره و پاره شدن یکی از دریچه های قلبم، درحالیکه با حالی زار در بیمارستان بستری بودم، شب قبل از عمل جراحی قلب باز، از بیمارستان به او زنگ زدم و بنوعی با او و بقیه یاران خداحافظی کردم و او هم با اطمینان قلبی خاصی برایم آرزوی سلامتی و تجدید دیدار کرد... فکر میکنم یکی دو سال بعد هم برگشت به اشرف.
حدود بیست سال، دیگر او را ندیدم ولی هربار هر پیک یا دوستی که از آن طرفها میامد حتمآ جویای احوال او و دیگر همبندان سابق میشدم. تا اینکه در جنایت «حمله موشکی» آبان ۱۳۹۴ به لیبرتی، بناگاه نام و عکس این همبند قدیمی و فرمانده دلاور را بر صفحه تلویزیون «سیمای آزادی» دیدم و با آهی تلخ بر جای خود میخکوب شدم... او و بیست و چند نفر دیگر از یارانش، فدیه راه و آرمانی شدند که تا بن استخوان به آن ایمان داشتند. همان راهی که بارها برای تداومش سوگند وفاداری خورده بودند.
ای آزادی، در راه تو بگذشتم از زندانها
ره پیمودم در غـوغای توفانها
پرپر کردم قلب خود را چونان گل در میدانها
خون خود را جاری کردم چون رودی در سنگرها
تا بشکوفد گلبانگ تو بر لب های انسانها
و این دلنوشته کوتاه، در واقع ادای احترام و تجلیل صمیمانه من است نسبت به یک همبند و رفیق عزیز، یک آموزگار بزرگوار و یک رزمنده آزادی در سالگرد رفتن و جاودانه شدنش... و البته که در ایران آزاد فردا مردم ایران بسیار بسیار بیشتر از این جانهای شیفته و بذرهای ماندگار خواهند شنید.
شایسته است در همین جا با فروتنی و احترام تمام، یاد کنم از خیل همبندان و زندانیان سیاسی سابق زندان اصفهان که پس از رهایی از بند نیز برای ادامه مبارزه با فاشیسم مذهبی حاکم بر میهن، به صفوف مقدم نبرد در نوار مرزی پیوستند و بعنوان پیشمرگه مجاهد خلق و یا رزمنده ارتش آزادیبخش به رزم رودررو با پاسداران پلید پرداختند و با گشودن آتش متقابل پاسخ مناسبی به جنایات آنان دادند. دلاورانی که سرانجام جان و عزیزتر از جانشان را هم برای آزادی خلق محبوبشان فدا کردند.
مجاهدان جانفشان و زندانیان سیاسی از بند رسته ای همچون: مسعود شجاعی، محسن حاجیان، اشکبوس شجاعی، کیان شجاعی، جمشید امیدی، سعید ریاحی، حسن ترکی، مرتضی ترکی، عباس طاهریون، احمد شربتی، محمد رضایی، محمود روزبهانی، احمد سامانی، احمد سعیدی، محمد کاظم شحنه ثابت، بیژن عدنانی، محسن هاشم خانی، حسینعلی نصرآزادانی، مهراب هاشمی، مسعود هاشمی، سید محمد هاشمی، کاوه شمس، احمد حضوری، مسعود غلامی، غلامحسین مالی، مجید ناظمی، منوچهر براتی ...
سخنرانی مایک پنس معاون رئیس جمهور آمریکا تا ژانویه ۲۰۲۱در کنفرانس ایران آزاد در واشینگتن
کنفرانس ایران آزاد-۲۰۲۱ در واشینگتن حسابرسی و محاکمه ابراهیم رئیسی جلاد قتل عام ۶۷ بهخاطر ارتکاب جنایت علیه بشریت و نسل کشی دخالتهای منطقه ای و سرپیچی های اتمی
مایک پنس: میتوانم با قطعیت بگویم که مردم آمریکا از هدف شما برای برقراری یک جمهوری مبتنی برجدایی دین و دولت، دموکراتیک و غیر اتمی در ایران که قدرتهایش را از رضایت مردم بهدست میآورد حمایت میکنند
یکی از دروغهای بزرگ رژیم این است که باید این وضعیت راپذیرفت اما یک آلترناتیو به خوبی آماده وجود دارد؛ سازمان مجاهدین خلق ایران که دارای همه صلاحیتها و برخوردار از حمایت مردم و متعهد به آزادی و حقوق بشر است و توسط یک زن خارق العاده، مریم رجوی، رهبری میشود که برای جهان الهام بخش است و برنامه ده مادهای او برای آینده ایران تضمینکننده آزادی بیان و اجتماعات و آزادی مردم ایران برای انتخاب رهبرانشان است
همه علائم نشان می دهند که مردم ایران آماده تغییر هستند و رژیم استبدادی در ایران روزهایش به شمارش افتاده است کانونهای شورشی نقطه امید مردم ایران هستند
رئیسی در هیأت مرگی بود که ۳۰هزار نفر را اعدام کرد جنایات رئیسی نباید بدون مجازات بماند او باید توسط مردم برکنار و محاکمه شو
با خواندن مقاله جدید لوییزا هومریش در دیسایت، همان «خبرنگاری» که «علوم اسلامی» را در تهران خوانده است، این سؤال برای هر ناظر بیطرفی مطرح میشود که چرا وی اینهمه وقت و انرژی و پول را صرف پرداختن بهموضوع کودکان مجاهدین کرده که بهچند دهه قبل مربوط است؟ و چرا اتهاماتی از قبیل «سکت»، «مغزشویی» و «کیش شخصیت» را که چندین سال است فقط و فقط سایتهای وزارت اطلاعات رژیم و مزدورانش آنها را در کارزار شیطانسازیاش علیه مجاهدین منتشر میکند، تکرار کرده است؟ آیا هومریش بهواقع یک «خبرنگار» و «بیطرف» است؟ اگر خانم هومریش بهموضوعات مربوط بهایران و مردم آن علاقهمند است، چرا بهبیش از ۴۶۵هزار قربان کرونا نمیپردازد که بهخاطر سیاست عمدی رژیم در کشتار مردم با کرونا و وارد نکردن عمدی واکسن، بدستور خامنه ای جان باختهاند؟ چرا بهسرکوب و اعدامهای گستردهیی که روزانه در ایران جریان دارد و در دوران رئیسی جلاد قتلعام۶۷ افزایش یافته نپرداخته است؟ چه دینامیزمی در پشت انتشار این مقاله و مصاحبه با ۷«جداشده» بینام و نشان از مجاهدین وجود دارد؟ در یک کلام و قبل از توضیحات تفصیلی باید بگویم که در دوران سرنگونی و تحت محاصره قیام و کارزارهای مقاومت علیه رئیسجمهور کنوناش جلاد۶۷، کفگیر رژیم بدجوری بهته دیگ خورده که چنین سوژهیی را برای هماوردی سیاسی با مجاهدین آنهم توسط یک «خبرنگار» لو رفته انتخاب کرده است.
چه شده که هومریش بعد از بیش از ۳۰سال از جنگ اول خلیجفارس، بهفکر آن کودکان افتاده که مجاهدین بهادعای او «برای از بینبردن فرهنگ خانواده» و «تقویت روحیه جنگندگی» والدینشان آنها را از عراق بهخارج فرستادهاند! از آنجایی که من هم در عراق و هم در آلمان و هم در اشرف و لیبرتی که اساس دعاوی این «خبرنگار» بهدورههای مختلف در این موقعیتها معطوف میشود، شخصاً حضور داشتهام، گوشهیی از تجربیات شخصیام را ذیلا بازگو میکنم. اما قبل از ورود به تجربه شخصی خودم دو نکته را متذکر میشوم
نکته اول اینکه به عنوان کسی که درباره تمامی وقایعی که در مقاله دیسایت در باره کودکان مجاهدین نوشته است شخصا حضور داشته است، حاضرم در هر دادگاهی شهادت بدهم و اثبات کنم که نه تنها این مطالب دروغ محض است بلکه اثبات کنم نویسنده بخوبی مطلع بوده است که آنچه می نویسد دروغ است
نکته دوم پیشنهاد میکنم برای شناخت بهتری از سوابق هومریش، بهاین کلیپ مراجعه کنید؛ در این برنامه که آنرا در اوت۲۰۲۰ همراه با همکارانم در سیمای آزادی تلویزیون ملی ایران تهیه و اجرا کردیم، بهبحث حول «خبرنگاران دوست رژیم» آخوندی پرداختهایم و در دقایق ۱۵۴۰ تا 1805میتوانید با گوشهیی از سوابق هومریش آشنا بشوید:
شروع بمبارانها و خداحافظی با مادر
۱۵ژانویه ۱۹۹۱ همراه با برادرم طاهر، برای خداحافظی با مادرم در اشرف بهخانهمان رفتیم. مادرم آخرین توصیههایش را کرد و توضیح داد که مجبور شده بهخاطر احتمال شروع جنگ، ما را نزد خانوادهمان در فرانسه بفرستد. در چند ماه بعد از اشغال کویت توسط عراق، بهدلیل اعمال تحریمهای بینالمللی، محدودیتهای زیادی در عراق وجود داشت که ما بچههای مدرسه در اشرف هم تحتتأثیر آن قرار داشتیم و چند وقتی بود خیلی از اوقات روز را در سنگر میگذراندیم. خیلی وضعیت نامعلومی بر ما بچهها حاکم بود؛ من که ۱۳ساله بودم بهاین فکر میکردم که در هر حال در چنین وضعیتی ناچاریم برای نخستینبار در طول زندگی، برای مدتی طولانی از والدینمان جدا بشویم و بهخارج از عراق برویم. چون میدانستم که در هر حالتی مبارزه مجاهدین علیه رژیم آخوندی ادامه خواهد یافت؛ اما در عین حال برایم بسیار واضح بود که نگهداری این تعداد کودک در آن شرایط بغرنج، امکانپذیر نیست و ریسک جدی در بر دارد. ضمن اینکه از چند ماه قبل هم سازمان تلاش کرده بود بههر میزان که میشود بچهها را از عراق خارج کند و خود من با تنی چند از دوستان و همکلاسیهایم خداحافظی کرده بودم و میدانستم که نوبت ما هم فرا خواهد رسید.
شب ۱۵ژانویه ۱۹۹۱ همراه با برادرم طاهر با مادرم در خانهمان در اشرف خداحافظی کردیم ؛ تا پاسی از شب با هم بودیم و من آن موقع و در آن سن و سال بیشتر بهفکر خروج از عراق و منطقه جنگی بودم و درد و احساساتی را که مادرم در آن لحظات متحمل میشد زیاد فهم نمیکردم. مادرم در آخرین توصیههایش از ما میخواست که در اروپا، درس بخوانیم و تحصیلاتمان را بهپیش ببریم. شب خوابیدیم و صبح حوالی ساعت۶ بیدار شدیم و فهمیدیم که جنگ از ساعت۲ نیمهشب شروع شده و ما در غفلت در خواب بهسر میبردیم؛ مادرم بهسرعت ما را بهکانالهای کنار خانه رساند که از آن بهعنوان سنگر استفاده میشد و بعد بهناچار هر کدام نزد همکلاسیهای خودمان بهسنگر بازگشتیم. بهخاطر شروع بمباران عملاً رفتن ما ۲هفته بهتأخیر افتاد.
سفر به اردن
سرانجام در پایان ژانویه همان سال پس از آخرین دیدار و خداحافظی با والدینمان در اشرف همراه با تعدادی دیگر از کودکان که همگی از من کم سن و سالتر بودند سوار اتوبوس شدیم و بهسمت اردن حرکت کردیم. مادر یکی از این کودکان که با خانواده ما آشنایی داشت، دختر بچه هفت، هشت سالهاش را که سرما هم خورده بود بهمن و برادرم سپرد و در طول مسیر ما از او مراقبت میکردیم. در آن سن و سال نوجوانی خیلی تهدیدی را که هر لحظه این سفر متوجهمان بود فهم نمیکردم؛ بمبارانها سنگین بود و ما در طول مسیر گاهی صدای آنرا میشنیدیم؛ حتی در برخی نقاط اتوبوس بهخاطر بمباران متوقف شد و ما بهسرعت از آن خارج شدیم. بهیاد دارم که چون هیچگونه آگاهی و تجربهیی نسبت بهچنین شرایطی نداشتیم، بهجایی اینکه خودمان را کنار جاده برسانیم، من میخواستم بهزیر اتوبوس بروم و آنجا پناه بگیرم! اما سرپرستمان گفت که برای در امانماندن در قبال بمباران بهکنار جاده برویم. بعد از طی مسیر چند صد کیلومتری بهمرز اردن رسیدیم. تقریباً یک شبانهروز هم آنجا بودیم و چند هفتهیی بود که غذای درست و حسابی نخورده بودیم؛ افراد زیادی تلاش داشتند از مرز عبور کنند، ولی چون جنگ در جریان بود، وضعیت عادی نبود. سرانجام توانستیم از مرز اردن با همان اتوبوس عبور کنیم و همراه با جمع ۲۰-۲۵نفره کودکان و نوجوانانی که ما جزو آنها بودیم، اول بهیک رستوران رفتیم و شام خوردیم و بعد هم بهشهر امان رسیدیم و در هتل عالیه اقامت گزیدیم. در این گروه از کودکان توانستیم بعد از اقامت کوتاه یک روزه در آنجا بهفرانسه پرواز کنیم و من و برادرم نزد خانواده خودمان در حومه پاریس رفتیم. اما بسیاری دیگر از کودکانی که همراه ما بودند، مقصدی مشخصی نداشتند و باید در اردن صبر میکردند تا هم سرپرست مناسب برای آنها جور شود. علاوه بر این خارج کردن کودکان از اردن مستلزم اقدامات قانونی و اجرایی مختلفی بود که وقت زیادی میگرفت. لاجرم سازمان در همان اردن با مخارج کلان، شمار زیادی از کودکان را در هتلی بهاسم «سمرقند» نگهداری میکرد. خیلی از آنها دوستان دوران کودکی من بودند و برای من که در فرانسه زندگی میکردم خیلی سخت بود که بشنوم آنها امکان خروج ندارند. در نهایت فکر میکنم بعد از حدود یک سال همه کودکان توانستند از اردن هم خارج شوند و بهکشورهای مختلف اروپایی و آمریکای شمالی بروند. بسیاری از آنها هم سرانجام بهیمن اقدامات سازمان مجاهدین باز هم با مخارج سرسامآور بهشهر کلن در آلمان منتقل شدند و در آنجا با هم زندگی میکردند. برادرم و من هم در سال۱۹۹۳ بهآلمان نزد دوستان قدیمی خودمان رفتیم.ما در همان دوران با والدینمان که در عراق بودند هم نامهنگاری و هم تماس تلفنی داشتیم؛ هر چند بهدلیل وضعیت عراق تحت محاصره، تماسگرفتن بسیار دشوار بود. ولی هم ما و هم بسیاری دیگر از کودکان که والدینشن در اشرف بودند بارها با آنها تلفنی صحبت کردند.
در آن سالیان سازمان همه امکانات رفاهی و تحصیلی را برای تکتک این بچهها فراهم میکرد و البته که رسیدگی بهاین تعداد نوجوان و کودک کار بسیار دشواری بود؛ اما معلمان و سرپرستانمان بهواقع مادرانه بهما عشق میورزیدند. بهیاد دارم که در آن سالها مسؤلین مجاهدین بهما اصرار میکردند که باید درسمان را بخوانیم و حتی چند از نوجوانان که سنشان کمی بیشتر بود و مشتاق رفتن بهاشرف برای مبارزه با رژیم بودند، نتوانستند بهاین خواسته برسند. حتی خانم رجوی در یک میهمانی که در اواسط سالهای۱۹۹۰ در مقراقامتشان در اور سور اواز برای ما کودکان که حالا بزرگتر شده بودیم ترتیب دادند گفتند که والدین شما همراه با سایر رزمندگان در ارتش آزادی، ایران را آزاد میکنند، مأموریت شما اما این است که در خارج درستان را بخوانید.
انتخاب مبارزه
خود من تا سالها قصدی برای پیوستن بهارتش آزادیبخش نداشتم؛ از امکانات تحصیلی و موسیقی برخوردار بودم، بهچند زبان خارجی تسلط داشتم و میخواستم در رشته خبرنگاری تحصیل کنم. اما همواره فکر بهمیهنم و جوانانی که در حاکمیت آخوندی استعدادهایشان پرپر میشود و مردمی که هر روز تحت سرکوب و اعدام و شکنجه هستند، برایم بسیار دردآور بود. تلاش میکردم بهآن فکر نکنم و راه دیگری بیابم و مسیر زندگیام را طور دیگری ترسیم کنم. بهیاد ندارم حتی یکبار، یکی از مسؤلین یا اعضای مجاهدین از من خواسته باشد که بهاشرف بروم. بهعکس همه از سختیهای مسیر مبارزه میگفتند. اما میدانستم که بایستی روزی بین مسیر مبارزه برای مردمم و ادامه زندگی شخصی خودم انتخاب کنم. اینرا هم، هم از روی خودم و هم از روی سایر بچههایی که در آلمان بودند میفهمیدم که نمیتوان کسی را وادار بهانتخاب مبارزه کرد؛ چون حتی دیده بودم که چند تن از دوستانم مصر بودند که بهاشرف بپیوندند، اما سازمان بهآنها این اجازه را نداد و از آنها خواست که بروند درسشان را ادامه بدهند.
در هر حال این دوراهی همواره در برابر من قرار داشت؛ تا مدتها از این انتخاب طفره رفتم. ولی در نهایت در اواخر سال۱۹۹۷در حالیکه ۲۰ سالم بود تصمیم گرفتم راه مبارزه برای مردمم را برگزینم. تصمیمم را بهمسؤلین سازمان گفتم و آنها منرا از سختیهای مسیر برحذر داشتند؛ بهمن گفته شد که در اشرف از زندگی و تشکیل خانواده خبری نیست؛ چون نمیتوان در صحراهای عراق مبارزه کرد و یک زندگی عادی هم داشت. بهمن و کسان دیگری که چنین انتخابی میکردند گفته میشد که این انتخاب خطراتی را در بردارد، مجاهدین در عراق در معرض تهاجمات و حملات تروریستی رژیم هستند و فقط در صورتی بایستی انتخاب کنیم که در انتخابمان جدی باشیم؛ از اینرو ما میدانستیم که اگر انتخاب کنیم که بهاشرف در عراق برویم، برای سیر و سیاحت و موقتی نیست! من با دوستانم صحبت میکردم و همگی بهخوبی بهاین واقعیت واقف بودیم. من چون مصر بودم که مسیر مبارزه را انتخاب کنم، همین تصمیم را بهسازمان بهصراحت گفتم.
از باصطلاح مصاحبهیی که خانم هومریش با امین گل مریمی داشته و عمده مقالهاش را روی آن بنا کرده اینطور بر میآید که سوژه وادار شده بهعراق برود یا اینکه چون برادرانش بهمجاهدین پیوستهاند، احساس کرده که دارد عقب میافتد! این سؤال پیش میآید که چرا انبوه فرزندان دیگر مجاهدین در آلمان و کشورهای دیگر وادار نشدند بهمجاهدین بپیوندند؟! و مگر مبارزه را با همه سختیهایش میشود بهکسی تحمیل کرد؟ هر کس فقط یک روز در مبارزه بیوقفه مجاهدین علیه رژیم آخوندی مشارکت جدی داشته، میتواند گواهی بدهد که لحظهلحظهاش قیمتدادن و از خودگذشتگی است؛
تکتک ما انتخابمان را برای یک آرمان کردیم که همانا آزاد کردن مردممان از چنگال رژیم آخوندی است. یعنی همان موقع میدانستیم که این راه را با همه مخاطراتش انتخاب میکنیم؛ بدون پیششرط. اینرا هم بگویم که قبل از ترک آلمان، نزد آقای کریستوف مرتنس رفتم و او میخواست از خودم بشنود که خواهان رفتن هستم. من هم بهاو واقعیت را گفتم و هیچ ابهامی باقی نماند.
در هر حال من در سال۱۹۹۷ به عراق رفتم و از آن روز با افتخار یک عضو کوچک سازمان مجاهدین خلق ایران هستم. البته که با انتخاب مبارزه و گذراندن آموزشهای مختلف، بر دانش مبارزاتی من و هر کدام از ما افزوده شد و عزمم برای استمرار این مسیر بیشتر شد. ولی با اینحال بارها و بارها دوباره در معرض انتخاب قرار گرفتم. بیش و قبل از هر کس هم خود سازمان و رهبری، در موارد متعدد که بهواقع شمار آن از دستم در رفته، ولی تک بهتک اسنادش موجود است، من و سایر مجاهدین را در معرض انتخاب قرار داد: اگر اهل مبارزه نیستید، میتوانید پی زندگی مطلوب خود بروید. آخر کسی که مبارزه را انتخاب نکرده باشد و نخواهد قیمت حضور در یک تشکیلات انقلابی و گذشتن از زندگی خود را بدهد، یک روز هم در مجاهدین دوام نخواهد آورد. چون اشرف زمین مبارزه بوده و هست؛ سرزمین قیمتدادن و از خودگذشتگی و پرداخت برای دیگری. من هم آگاهانه تصمیم گرفته بودم که از زندگی شخصی خودم و تشکیل خانواده بگذرم و همه منافع فردیام را کنار بگذارم تا مردمم را آزاد کنم. قیمت این انتخاب را تا حدی فهم میکردم، هر چند بعد از ۲۰سال باید اذعان کنم که هرگز تصور درستی از اقدامات و طرح و برنامههایی که رژیم و مزدورانش برای حذف فیزیکی یک مجاهد و یا جدا کردن یک مجاهد از مسیر مبارزه انجام میدهد نداشتم. اما اکنون با نمونههای متعدد، اینها را با تمام وجود حس کردهام. تا جایی که باصطلاح خبرنگارانی که به در خدمت اطلاعات آخوندی درآمدهاند، ما را بهزندگی در «زندان» متهم میکنند و مدعی میشوند که مجاهدین بهزور ما را در اشرف نگه داشتند. بهواقع طرح چنین اتهاماتی از نظر من بسیار مجرمانه و اهانتی بهانتخابهای آگاهانهیی است که من و تکتک مجاهدین در این سالیان بارها و بارها برای ادامه مبارزه کردهایم. مبارزه علیه رژیمی که حاضرست هر بهایی را برای کشتار مخالفانش بپردازد؛ یک نمونه آن توطئه بمبگذاری در گردهمایی بزرگ مقاومت در پاریس در سال۲۰۱۸ توسط یک «دیپلمات» شاغل رژیم بهنام اسدالله اسدی است که خود من همراه با ۱۰۰هزار تن از هوادران مقاومت و صدها شخصیت برجسته سیاسی در آن جلسه شرکت داشتیم و میتوانستیم از قربانیان احتمالی این طرح بمبگذاری باشیم.
مغزشویی
خانم خبرنگار دیسایت ضمن تکرار دعاوی کمپین شیطانسازی رژیم، از قول یک فرد بریده از مبارزه و خود فروخته ادعای واهی «مغزشویی» در مجاهدین را هم مطرح کرده که باز اهانتی بهانتخاب آگاهانه تکتک ماست که البته برای وزارتاطلاعات و مزدوران و همدستانش امری فهمناپذیر است. هومریش از حمایت گسترده شخصیتهای آلمانی مثل خانم زوسموت و نمایندگان بوندستاگ هم دچار تعجب شده؛ نکند مجاهدین و مقاومت ایران آنها را هم همراه با ۲۵۰تن از نمایندگان کنگره آمریکا (امضاکنندگان قطعنامه۱۱۸) و شخصیتهایی همچون مایک پنس معاون رییس جمهور و مایک پمپئو وزیر خارجه ایالات متحده و انبوه نمایندگان کشورهای مختلف که یکصدا بهمحاکمه رئیسی-خامنهای بهخاطر جنایت علیه بشریت فراخوان میدهند و از آلترناتیو دموکراتیک شورای ملی مقاومت حمایت میکنند «مغزشویی» کردهاند؟!
خانم خبرنگاری که تجربه یک تور مسافرتی با زنان بسیجی سپاه را دارد و با آنها سلفی هم گرفته در مقاله خود از این هم فراتر رفته و سه بار نماز خواندن در روز را هم بهاتهامات ما اضافه کرده است! و جا دارد سؤال کنیم که آیا میتوان دین و مذهب و آیین آنرا بهکسی تحمیل کرد؟ آن هم در یک سازمان انقلابی مثل مجاهدین که زنان محجبهاش در شروع حاکمیت آخوندی در صف مقدم تظاهرات زنان بودند و از حق آزادی پوشش آنها دفاع میکردند. چرا هومریش هیچوقت به فکر نیفتاد که یک گزارش درباره زندانهای رژیم آخوندی و بردن همان زنان مجاهد بهقفس و واحدهای مسکونی تهیه کند؛ افسوس که اکثر شاهدان واحدهای مسکونی که دژخیمان رژیم شنیعترین جنایات را علیه زنان در آن انجام میدادند، توسط رژیم اعدام شدند. اگر فقط همین اندازه شرافت حرفه ای در کار بود که به قربانیان این رژیم فکر کند هرگز به این ماموریت خفت بار تن نمیداد که اینهمه دروغ در مورد مقاومتی با ۱۲۰هزار شهید سرهم کند
مصاحبه با آمریکا، عراق، ملل متحد
در آستانه جنگی که شاهد سنگینترین بمبارانهای تاریخ بود، رهبری مجاهدین دراواخر ۲۰۰۲ و اوایل ۲۰۰۳یک بار دیگر با همه ما (از جمله امین گلمریمی که مدتی با او در یک محل بودیم و نیز هر «جداشده» با نام و بینام و نشانی که هومریش مدعی مصاحبه با آنها بشود) اتمام حجت کرد. وضعیت روشن بود: در آستانه تحولی عظیم قرار داشتیم و هیچکس نمیدانست که چه خواهد شد و چه آزمایشهایی در انتظار مجاهدین است؟ من همچون سایر مجاهدین بار دیگر انتخاب کردیم که بهمبارزهمان ادامه بدهیم و خودمان درخواست رسمی نوشتیم که میخواهیم در سازمان بمانیم؛ البته در همان زمان تعداد انگشتشماری هم انتخاب کردند که بهخاطر خطرات در پیش رو سازمان را ترک کنند که اسنادش نزد مجاهدین موجود است. در آن جنگ که مجاهدین تماماً بیطرف بودند و هیچ منفعتی هم در آن نداشتند، دهها تن از یاران ما یا در بمبارانهای آمریکا و یا توسط مزدوران رژیم بهشهادت رسیدند. بعد از جنگ همه ما در اشرف گردهم آمدیم و در ۹سال بعد از آن بارها و بارها دوباره در معرض انتخاب قرار گرفتیم؛ در دورانی که حفاظت اشرف بهعهده نیروهای آمریکایی بود، سرویسهای مختلف آمریکا با هر کدام از ما چند بار مصاحبه کردند. مصاحبه در خارج از محدوده تحت مسؤلیت مجاهدین صورت میگرفت. آمریکاییها در مصاحبه خصوصی، تک تک ما را تشویق میکردند تا از مجاهدین جدا شویم. من مانند اکثریت قریب به اتفاق مجاهدین به آمریکاییها گفتم که میخواهم در اشرف بمانم و بهمبارزهام علیه رژیم ادامه بدهم. البته نیروهای آمریکایی بهطور شبانهروزی در اشرف حضور داشتند و هر کس نمیخواست بهمبارزه ادامه بدهد، میتوانست سازمان را ترک کند و به محل تحت کنترل آنها برود که «تیف» نامیده میشد. آمریکاییها تا سال ۲۰۰۹ که در اشرف بودند، هر ساله یک بار بدون حضور هیچ فردثالثی با یکایک ما مصاحبه میکردند تا از این اطمینان حاصل کنند که به میل خود در اشرف مانده ایم. حتی مترجم این ملاقاتها برای کسانی که انگلیسی صحبت نمیکردند از خود آمریکاییها بود.
مصاحبههای مشابه در سالهای بعد توسط دولت عراق، صلیب سرخ بین المللی، یونامی، کمیساریای عالی پناهندگان مللمتحد و دولتهای مختلف از جمله وزارتخارجه آلمان صورت گرفت و همه را در مقابل این پرسش قرار میدادند که آیا مایل هستی در اشرف یا لیبرتی بمانی یا میخواهی مجاهدین را ترک کنی. اکثر این مصاحبه ها نه تنها بدون حضور شخص ثالث برگزار میشد بلکه در خارج از تاسیسات مجاهدین و در محلهای خارج از اشرف یا لیبرتی که بطور کامل تحت کنترل آمریکا، یا ملل متحد و یا دولت عراق بود برگزار شد. گل مریمی و هر کس دیگری در هر سن و سالی آنهم ۸ سال پس از خروج از عراق ادعا کند که بخلاف میل خودش در اشرف یا لیبرتی مانده است یک دروغگوی بزرگ است که با جیره و مواجب و یا بی جیره و مواجب در خدمت دشمن قسم خورده مردم ایران قرار دارد.
همه شاهدند که پس از اشغال عراق توسط آمریکا و بخصوص در پی حملات مکرر و مرگبار به اشرف و لیبرتی رهبری ما در چند نوبت بهاصرار از ما خواست که بهدنبال زندگی مطلوب خود برویم؛ بسیاری از این فراخوانها در سیمای آزادی هم پخش شده است. من نشنیده و نخواندهام که در یک سازمان انقلابی که تحت این میزان فشار و حملات بیرحمانه و کارزار شیطانسازی است، تا این اندازه افراد خود را در معرض انتخاب بین ماندن و رفتن قرار دهد.
در آن سالها وزارت خارجه آلمان برای مصاحبه با کسانی که در گذشته پناهنده این کشور بودهاند بهلیبرتی آمد و با من هم مصاحبه کرد. من در آن مصاحبه گفتم که افراد بسیار ضروری تری بخصوص در میان بیماران برای انتقال به آلمان وجود دارد و اصلاً هم انتظار نداشتم که آلمان منرا دوباره بهعنوان پناهنده بپذیرد و توقع داشتم آنها در اولویت قرار بگیرند. سرانجام دولت آلمان اعلام کرد که ۱۰۰نفر از ما (پناهندگان آلمان در سالهای قبل) را پذیرفته؛ من از کمیساریای عالی پناهندگان درخواست کردم که بهجای من کسان دیگری را که در وضعیت خطیرتری قرار دارند بهآلمان منتقل کنند. بهویژه خواهان آن شدم که مادرم بهجای من منتقل شود؛ چرا که او در حمله موشکی ۵دی ۱۳۹۲ بهلیبرتی از ناحیه پا مجروح شده و تحت عمل جراحی قرار گرفته بود. اما کمیساریا موافقت نکرد و در نهایت در بهمنماه سال۱۳۹۲ از فرودگاه بغداد بهفرودگاه فرانکفورت پرواز کردیم و وارد آلمان شدم.
الآن من و خیلی از همان «کودکان مجاهدین» بیش از ۲۰سال است در صفوف سازمان مجاهدین مبارزه میکنیم. از روز اول هم که مسیر مبارزه را انتخاب کردیم، میدانستیم که برای تفریح بهاینجا نیامدهایم؛ و الا که بهترین امکانات تحصیلاتی و رفاهی در آلمان برایمان فراهم بود. ما برای مبارزه مجاهدین را انتخاب کردیم؛ مبارزه هم قانونمندیهایی دارد که اولین آن پرداخت قیمت است. برای من و همه ما خیلی راحتتر بود که در آلمان یا کشورهای دیگر غربی بمانیم و بهتحصیلاتمان ادامه بدهیم و کاری هم بهدرد مردم وطنمان نداشته باشیم.
حال سؤال اینجاست که بهواقع از کدام طرف باید حسابرسی شود؟ از مجاهدین که برای مبارزه از همهچیزشان، از همسر و فرزند و خانواده و اموالشان گذشتهاند تا مردمشان را آزاد کنند؟ یا از رژیمی که از بدو بهحکومترسیدنش جز ویرانی و دربهدری و جنگ و فقر، ارمغانی برای مردم ایران نداشته.
برای اینکه ۱۲۰ هزار مجاهد و مبارزی که طی چهاردهه توسط رژیم به شهادت رسیده اند. بخصوص ۳۰هزار نفری که در تابستان ۶۷ سربدار شده اند، به فراموشی سپرده شوند و قاتلان این نسل کشی و جنایت بزرگ علیه بشریت مورد مواخذه قرار نگیرند، باید سازمان مجاهدین که قربانی اصلی این جنایات بوده است، مورد مواخذه قرارگیرد و شیطان سازی شود، جای قربانی و جلاد باید عوض شود تا جلاد با خیال راحت به جنایات خود ادامه دهد. بخشی از این وظیفه را خانم هومریش به عهده گرفته است!
تاریخ، هم درباره ما مجاهدین و هم درباره فاشیسم دینی حاکم بر ایران و هم در مورد کسانی که به تطهیر این رژیم و تخطئه مقاومت خونبار آنها شتافتند قضاوت خواهد کرد، اما بدانید که مردم ایران هرگز کسانی را که کارزارر شیطانسازی این رژیم علیه مقاومت ایران سوخترسانی کردند، فراموش نخواهند کرد